محیطی برای دوستداران تاریخ و فرهنگ کهن کره

نقد و بررسی سریال عاشقان ماه:

جمعه 12 آبان 1396 06:52 ب.ظ

نویسنده : مدیر سایت
ارسال شده در: نقد و بررسی سریالهای کره ای ،

نقد و بررسی سریال عاشقان ماه:

سریر خون !

سریال 20 قسمتی عاشقان ماه ، قلب سرخ گوریو ، محصول sbs یکی از
غیر چوسون سازی های سالهای اخیر بود.

سریالی که هنگام پخش چندان موفق به کسب نتیجه ای قابل قبول در میان مردم نشد.

به ادامه مطلب بروید با نقد و بررسی آخرین تاریخی لی جون کی.



عاشقان ماه ، روایتی دوباره است از «درخشش یا جنون»

همان دوره تاریخی مجدد در این سریال هم به نمایش در آمده است.

اوایل دوره گوریو ، امپراطور تاجو وانگ گان و کشور تازه تاسیس و رقابت های بی پایان شاهزادگان برای کسب تاج و تخت پدری.

همه چیز با ورود دختری به نام (هه سو) که از زمان حال به گذشته می رود بهم ریخته و حالا شاهزادگان برای به دست آوردن قلب این دختر به جان هم می افتند.

در این میان شاهزاده تبعید شده (وانگ سو) با هنرمندی لی جون کی وارد ماجرا میشود و...

-سریال شروع متوسطی دارد ، آن چیز هیجان انگیزی نیست که توقع داریم.

خیلی زود و ظرف چند دقیقه (هه سو) نقش اول زن سریال در اوج ناامیدی ناشی از یک شکست عمیق عشقی به گذشته سفر میکند و سر از ابتدای دوره گوریو و زمان سلطنت امپراطور تاجو وانگ گان در می اورد.

(لی جون کی)  نقش اول مرد سریال هم در همان قسمت اول با ظاهری متفاوت وارد قصر میشود ، تلاش برای ساخت یک تیپ سازی منحصر به فرد برای شاهزاده چهارم (وانگ سو) کاملا مشهود است.

(هه سو) در تاریخ ، خیلی زود با شرایط جدید زندگی اش کنار می آید و آنرا میپذیرد. او در گوریو درست جای یک دختری وارد خانواده اش میشود که کاملا شبیه او بوده و حالا گم شده است و هه سو میرود و ناخواسته جای خالی او را پر میکند.

او بعنوان فامیل همسر شاهزاده هشتم وارد این خانواده درباری میشود.

از قسمت دوم کم کم هیجان کار بالاتر می رود ، تلاش برای ترور ولیعهد توسط ملکه و فرزندش کمی آهنگ سریال را تندتر کرده است . سریال هنوز فاز عاشقانه اش را کلید نزده و هنوز آن ده ها شاهزاده قصه ما عاشق (هه سو) نشده اند.

تحلیل بازی بازیگران بماند برای چند صفحه بعد اما نکته قابل توجه بازی گرم و روان (لی جی یون) در نقش (هه سو) است که کاملا قابل توجه است.


قسمتهای 3 و 4 سریال دیگر روی روال افتاده و همه چیز دارد باز هم بهتر میشود.

وانگ سو ، در پایتخت ماندگار شده و سریال چند قصه را همزمان کلید میزند.

(هه سو) کم کم علاقه و توجه شاهزاده ها را به خود جلب میکند.

ملکه ، ملکه ای که نمی دانیم چرا از پذیرفتن فرزندش (وانگ سو) امتناع میکند ،

وقتیکه وانگ سو با بغض از سختی هایش می گوید و مادر سنگدلش با بی رحمی از غریبه های هم بدتر رفتار میکند و ما انگشت بر دهان میمانیم ، مگر چنین مادری در جهان هستی یافت میشود؟!

-عاشقانه دارد گرمتر میشود ، شاهزاده هشتم اولین کسی است که علاقه مندی اش به هه سو رو شده اما سریال در حال زمینه چینی برای عاشقانه میان (هه سو) و (وانگ سو) است.

سریال در حوالی قسمت 5 دچار یک بحران میشود.

اگر خاطرتان باشد در نقد (جونگ دو جون) مبحثی مطرح کردیم به نام (بحران نقش اول) که در آن کاراکتر دیگری  به جز نقش اول  بار اصلی کار را به دوش میکشید.

این اتفاق حالا اینجا هم تکرار میشود و شاهزاده هشتم (وانگ ووک) هم از نظر کمی و هم کیفی پر رنگ تر از وانگ سو است.

این اتفاق برای چند قسمت پابرجاست و کم کم وانگ سو به جایگاهش بر میگردد.

-سریال هرچه جلوتر میرود جذابیت هایش هم بیشتر میشود ، با اتفاقات فوق هیجانی طرف نیستیم اما (قلب سرخ) واقعا جذاب است.

به هیچ وجه نمی توان منکر جذابیت سریال شد ، در قسمت ششم ماجرای ازدواج هه سو با امپراطور وانگ گان مطرح میشود و کار با یک تاکتیک ساده اما جالب توجه ختم به خیر شده و به اقامت هه سو در قصر منتهی میشود.


حالا سریال در یک حمله غافلگیر کننده برای (هه سو) فاش میکند که یکی از این شاهزادگان عاشق پیشه (گوانگجونگ) چهارمین امپراطور گوریو است که همه خانواده اش را قتل عام میکند.

-خلق موقعیت های تازه  و پرهیز از به تکرار افتادن ، این یک جمله سرلوحه این سریال است ، کاراکترهایش را مدام در پیچ و تاب قرار میدهد و مسیرهای جدید سر راهشان باز میکند.

در قسمت ششم با ورود هه سو به قصر دامیوون ، سریال کاراکتر جدیدی به نام (بانو اوه) را معرفی میکند و می رود برای خلق موقعیت ها و قصه های تازه تر.

هه سو ، در اوج ناامیدی از سئول امروزی به گوریو رفت، شاید این دلیلی باشد برای آنکه او چندان برای برگشت به دنیای امروز به آب و آتش نزد و سعی کرد موقعیت جدیدش را بپذیرد .

او از دنیای امروز سعی داشت با خودکشی فرار کند ، پس دلیلی نداشت حالا که از آن روزهای سیاه رهایی یافته ، باز به دنبال برگشتن باشد.

-در قسمتهای 7 و 8 شاهد اوج گیری علاقه میان هه سو و (ووک) شاهزاده هشتم هستیم.

خلاف چیزی که انتظار آن میرفت.

اما سریال خیلی زود و در همان قسمت 8 وانگ سو را عاشق هه سو میکند و حالا این دوگانگی یک عشق مثلثی است که گریبان (هه سو) را میگیرد.

هه سو در آخرین پلان قسمت 8 در حرکتی غافلگیر کننده به (وانگ سو) شک میکند.

شک میکند... که او شاید همان (گوانگجونگ قاتل) باشد.

-سریال قصه های موازی ریز و درشتی دارد اما می توانست باز هم بهتر باشد ، شاهزاده های زیادی در دربار هستند که می توانستند درگیر قصه های مختلف بشوند ، اما بخش اعظمی از حضورشان به هدر می رود  در واقع فیلمنامه پتانسیل عمیقتر شدن را دارد اما از یک جایی ، جلوتر نمی رود.

مسلما وجود لوکیشن های زیبا و میزانسن های دقیق و حساب شده همراه با موسیقی متن عالی به هرچه زیباتر شدن عاشقان ماه ، کمک شایانی کرده است.

بازی بازیگران کم نقص است ، لی جون کی  ، کانگ هانول ، لی جی یون و...

همه و همه در ایفای نقش هایشان دقیق و حرفه ای هستند ایرادی نمی توان از آنها گرفت در مورد لی جون کی نکته ای هست که در ادامه به آن اشاره خواهد شد.

اما شخصیت پردازی ها می توانست دقیق تر باشد ، تلاش زیادی شد تا از وانگ سو یک قاتل بی رحم ترسیم شود ، اما چیزی که دیدیم چندان با این تصور هماهنگ نبود.

جا داشت در ابتدای کار او را ترسناک تر طراحی کنند و سپس در دام عشق
هه سو ، او را به سمت آدمیت ببرند.

-فرایند عاشق شدن وانگ سو می توانست حرفه ای تر کار شود ، در مجموع این فرایند برای (ووک) بهتر طی شد.

در قسمت هشتم ، (هه سو) با فن آرایشگری ، زخم صورت وانگ سو را که مهمترین نقظه ضعف او بود ، می پوشاند ، این مشکل برای همیشه حل میشود هرچند جا داشت کمی در ادامه روی این قضیه مانور داده شود اما سریال به همین بسنده کرد و آن زخم برای همیشه از بین رفت.

-سریال درست از جایی که (هه سو) شروع به دیدن آینده میکند شدیدا جذاب میشود.

آینده تک تک شاهزاده ها و فرجامشان با گوانگجونگ قاتل ، یکی یکی پیش چشم هه سو می آید.

حالا که تقریبا نیمی از راه سریال را طی کرده ایم ، تعلیق در سرتاسرش موج میزند ، تم اصلی کار عاشقانه است و سیاست و نبرد برای ولیعهدی و تاج و تخت به حاشیه رانده شده .

در قسمت 9 هه سو متوجه میشود که مشاور شاه (جی مونگ) هم گویا از آینده آمده و توانایی پیشگویی دارد.

سریال جزئیات دست و پاگیر ندارد ، نقش وزیران و احزاب سیاسی در حد صفر است.

عاشقان ماه شلوغ نیست ، ساده ، پویا و با تحرک طراحی شده است و در حال تبدیل شدن به یکی از بهترین های سالهای اخیر است.

-به قسمت 11 می رسیم ، جایی که مرد بودن شجاعت می خواهد ، عاشق شدن شجاعت میخواهد ، مرد یک زن و زندگی شدن ، شجاعت می خواهد و این شجاعت داشتن یا نداشتن در سخت ترین لحظات خودش را نشان میدهد ، نشان میدهد که فقط بلدید حرف های عاشقانه بزنید یا وقتی پای مرگ  و زندگی هم وسط آمد باز هستید ، هستید مثل یک کوه ، یا مثل یک شکست خورده زیر باران آرام آرام ، از راهی که آمدید بر میگردید آنهم درست زمانیکه او که مرد است و شجاعت دارد زیر همان باران ، سقفی شده برای در امان ماندن معشوق ، کوهی شده برای تکیه گاه شدنش و مردی شده که شجاعت و جرات جنگیدن دارد.

عشق ، آن هیولای آدم کش را به یک «مرد» تبدیل کرد ، که جلوی زمین و زمان می ایستد تا (هه سو) قصه ما رنگی جز آرامش نبیند.

و اینجا درست همان نقطه ای است که قهرمان واقعی ، عیارش مشخص می شود.

سریال کمی از تک و تا افتاده و با فلش فوروارد هنوز معلوم نیست  چرا
وانگ سو با عشقش ازدواج نمیکند ، چرا وانگ ووک از آن عاشق دلخسته  شد یک طالب قدرت بی وجدان...

شاهزاده سوم از دره پرت شد ، بدون هیچ مقدمه ای زنده شد و کودتا کرد ، اصلا هیچ توجیهی برای آن کودتای احمقانه وجود نداشت ، آنقدر راحت خانه یک رعیت را هم نمیشود فتح کرد چه برسد به قصر !

سریال در حوالی قسمت 13 و 14 افت کرده است.

برادر سوم به همین راحتی شاه شد ، نمی دانم اگر تاج بر سر گذاشتن تا این حد راحت بود، چرا از همان اول این منت را بر سر ما نگذاشت و پادشاهی را نپذیرفت؟!

لی جون کی ، بازی خوبی ارائه میدهد اما توقع ما از او چیزی بیش از این است.

انگار همان چیزی که نوشته اند و تحویلش دادند را دارد اجرا میکند و از آن خلاقیت های سریال های قبلی اش اینجا کمتر اثری هست.

تفاوت بازیگران بزرگ و متوسط دقیقا همینجاست ، اگر قرار بر اجرای بی نقص همان فیلمنامه باشد که خیلی ها از پس آن بر می آیند ، سوپراستار کسی است که خلاقیت های فردی اش در کار موج بزند.

عاشقانه سریال کمی آرام گرفته و سیاست و خون دارند جولان میدهند.

اینکه یک مرد عاشق یک زن باشد و برای به دست آوردنش تلاش خاصی نکند زیاد با منطق جور در نمی آید . هرطور شده باید وانگ سو تلاش میکرد تا معشوق را مال خود کند ،مثل کاری که (وانگ سو) درخشش یا جنون با همه توانش کرد.

-قسمت 16 یکی از تلخ ترین سکانس های سریال را در خود جا داده است.

شاهزاده دهم و همسرش که در دامیوون پناه گرفته اند، پناهگاهشان لو میرود و حالا شاه (شاهزاده  سوم) به آنجا حمله میکند.

شاهزاده دهم که  کاراکتری کودکانه دارد ، در این سکانس به حمایت همسرش می رود و ناجوانمردانه از دور تیر میخورد  ، وانگ سو سر میرسد و به خواست همین شاهزاده تیر خورده، او را میکشد.

طراحی کاراکترهای شاهزاده ها جالب است، یکی بچه است، یکی نقاش است ، یکی آدم فروش و خائن است، یکی متفکر و کاریزماتیک است، دیگری شدیدا
 جاه طلب و بی وجدان است، آن یکی فقط جنگ و شمشیر می داند.

آن پتانسیلی که گفتیم درست همینجاست، بطور مثال دیدیم که یکی از شاهزاده ها درگیر یک رابطه عاشقانه با دختری از بکجه شد، چقدر این قصه به زیبایی کار کمک کرد. میشد تمام کاراکترها را با قصه هایی اینچنینی درگیر کرد،

یکی از ماندگارترین دیالوگ های این سریال را همین دختر بکجه ای وطن پرست ، در آغوش شاهزاده گوریویی اش گفت...«درست همین لحظه ، آرزو میکردم که ای کاش هیچگاه اهل بکجه نبودم»

قدرت عشق هیچ حد و مرزی ندارد...

 

از همین قسمت بیماری روانی شاه شروع میشود ، عذاب وجدان و کابوسهایی که شاه ظالم را رها نمیکند.

قسمت 17 شاه بیمار با حمله وانگ سو به قصر مواجه میشود و از سلطنت خلع و همانجا از دنیا می رود.

سریال باز هم در این فرایند ضعیف عمل میکند.

وانگ سو بدون مقدمه چینی و به یکباره با ارتشی عظیم ، به قصر حمله کرد و آنجا ظرف چند دقیقه ! فتح شد.

این بخش های جنگی و مبارزاتی سریال واقعا دور از انتظار کار شده بود.

انگار صرفا قصد جمع کردن سر و ته ماجرا را داشتند و اصلا دقت کافی در نگارش این قصه ها به کار نرفته است.

تقریبا سریال از حوالی قسمت 13 دقیقا فقط دارد کار را جمع میکند و دیگر مانند ابتدای کار حواسش به ریزه کاری ها و ظرافت هایش نیست.

دیگر کم کم دارد منطق را کنار می گذارد و گویا دیگر توان ادامه دادن ندارد و فقط میخواهد سریال تمام شود.

در همان قسمت  وانگ سو بعنوان پادشاه تاج گذاری میکند.

-سریال جلوتر میرود بار سیاسی اش بیشتر میشود و از عاشقانه اش کاسته میشود.

کم کم زمینه چینی برای قتل عام شاهزاده ها به دست شاه فراهم می آید.

پس ازتاج گذاری ، هه سو و وانگ سو کم کم موانع سر راهشان بیشتر و بیشتر میشود.

پادشاه بوضوح اخلاقش تغییر کرده است.

قسمت 18 ، وانگ سو ، تن به ازدواج سیاسی میدهد و غم انگیزترین سکانس سریال رقم میخورد.

بد نیست حالا که به انتهای نقد رسیده ایم ، نگاهی اجمالی به (عاشقان ماه و درخشش یا جنون) بیاندازیم.

هر دو یک دوره تاریخی را روایت میکنند و هر دو سعی در متفاوت بودن ساختارشان داشته اند.

هر دو از یک سوپراستار مشهور در نقش اولی بهره بردند اما اگر این دو سریال را در کفه ترازو بگذاریم...درخشش یا جنون کمی سنگین تر خواهد بود.

عاشقانه ای که در درخشش یا جنون دیدیم ، یک سر و گردن بالاتر از عاشقان ماه بود ، بدون تعارف جانگ هیوک رل یک جوون عاشق پیشه را روان تر و حرفه ای تر از لی جون کی ایفا کرد.

رمانس آن کار ، دقیق تر طراحی شده بود ، باورپذیر تر بود و صد البته (تپش قلب) بیشتری هم برایمان می آورد.

از بعد سیاسی اما عاشقان ماه علی رغم آنکه کارکتری چون (وانگ سیک ریوم) را اصلا به کار راه نداد اما توان رقابت با رقیب را به خوبی داشت و حتی در پاره ای مواقع بهتر هم عمل کرد.

در آن کار همه چیز تحت الشعاع عاشقانه اش قرار گرفته بود.

گویی ، همه چیز از نگاه وانگ سو ، روایت میشد.

انسانی که عاشق است ، از آب خوردن گرفته تا قدم زدن و خوابیدن و خوردن و... همه چیزش تحت سیطره این عشق قرار میگیرد ، درست مثل درخشش یا جنون.

در بازیگران زن ، واقعا انتخاب میان این دو نقش اول حرفه ای  بسیار سخت است، ترجیح میدهم اصلا انتخابی نداشته باشم، قطعا هر دو معشوق این شاهزاده نقرین شده ، به بهترین وجه ممکن از پس نقششان برآمدند و گاهی حتی بازی خود نقش اول را هم با عملکرد بی نقصشان زیر سوال می بردند.

هر دو کار قطعا ارزش تماشا دارند اما درخشش یا جنون به اعتقاد نویسنده ، زیباتر بود و جذابیت قصه نویسی اش در سطح بالاتری قرار داشت.

 

*************خطر لو رفتن پایان سریال **************

 

به قسمت آخر می رویم، و جایی که هه سو با برادر شاه (جانگ) ازدواج میکند.

سریال پایانی بسیار متفاوت دارد ، یک پایان چند وجهی که بیننده را به فکر فرو میبرد.

در گوریو هه سو بر اثر بیماری از دنیا می رود جایی که در حسرت دیدن شاه است و سرانجام در آغوش همسرش (جانگ) و پس از زایمان فرزند امپراطور (وانگ سو) از دنیا میرود.

فلش فوروارد می خوریم به زمان حال (گوهاجین) یا همان هه سو از خواب بلند می شود و جوری جلو میرویم که انگار کل سریال و سفر در زمانش صرفا یک خواب بوده است !

اما در موزه هنرهای دوره گوریو که در سئول برگزار میشود و هه سو هم به آنجا میرود ، سریال می فهماند که خوابی در کار نبوده و قلب سرخ گوریو واقعا رخ داده است.

هه سو میمیرد اما گوهاجین زنده میماند.

خواب است یا واقعیت . یک پایان که نمیشود آنرا پایان باز دانست، اما واقعا پایانی باز هم هست ، عاشقان ماه دقیقا یک پایان زیبا داشت .

 

 

****************پایان خطر لو رفتن***************

 

هرچه هست قلب سرخ گوریو بدون شک از بهترین های تلویزیون کره است ، یک سریال قدرتمند که علیرغم ضعف ها و کم کاری هایش اما قطعا شایسته کسب ریتینگ بالاتری نسبت به آنچه دشت کرد بود.

Sbs باز هم تفاوتهایش را به رخ کشید، بخصوص با قسمت آخر متفاوت ترش !

ای کاش چنین بلاهایی بر سر این سریالهای با کیفیت و عالی نیاید.

 

پسگفتار:

عشق به سادگی می تواند رخ دهد ؛ همیشه گفتیم اسم هر هوسی را عشق نگذاریم درست ،  اما هیچگاه نگفتیم عشق ، رخ دادنش می تواند به سادگی نجات یک نفر از یک زخم کهنه باشد، به سادگی پرستاری از همسری بیمار ،  عشق می تواند نجات جان یک برده به دست یک اشراف زاده خائن باشد و عشق آن برده به همین مرد کثیف ...

عشق در یک نگاه است .

عشق به مرور زمان رخ می دهد.

بهتر است بگوییم به تعداد آدم های روی زمین راه برای عاشق شدن و با عشق و معشوق زندگی کردن هست.

اما همین عشق زیبا ، یک روی دیگر سکه اش می شود جدایی ، می شود جایی که مصلحت می گوید «از این خواب کهنه دست بردار»

می رسد این عشق به نقطه ای که دختری که عاشقش بودی پیش چشمانت سهم دیگری می شود و تو میمانی و یک جهان حسرت.

عشق به همین سادگی است ، ولی نگاه داشتنش مردانگی می خواهد و اما از روزگاری که تقدیر جدایی است و کاری نمی توان از پیش برد.

عشق با برنامه ریزی رخ نمی دهد ، درست جایی که چشمانت بسته است ، اتفاق می افتد و تا چشمانت را میگشایی ، تا گردن در این مرداب زیبا و معطر خود را گرفتار میبینی...

و چه خوش مردابی است... خود خواسته در آن غرق شدن...

سید محسن میررفیع

کاری از «امپراطوری گوگوریو»

نقد بعدی...مهتاب نقاشی ابرها...بزودی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 آبان 1396 09:12 ب.ظ